بر صفحه کاملاً آبی آرام آرام نام فيلم به رنگ سفيد ظاهر میشود و همراه آن صدای امواج کوچک دريايی آرم به گوش میرسد به تدريج صفحه آبی محو میشود و چشمان مردی جوان ظاهر میشود در هوای گرگ و میش و با تم آبی رنگ .
گرگ و میش روز يا شب، بيرونی، کنار دريا
همچنان که صدای اموج شنيده میشود و چشمان مرد جوان در تصوير است که اشک میريزد. اشک های نادر بسيار و پشت سر هم پايين میآيند. آنسوتر دختری در لباس سفيد عروسی و پسری در کت و شلوار روشن دامادی ، همديگر را در آغوش گرفته و سر بر شانه يکديگر گذاشته اند تصوير روی دريا میلغزد و آرام به سمت روبرو حرکت میکند. در همين حال تيتراژ روی دريا نشان داده میشود و تا پايان تيتراژ تم آبی کم شده و به هوای روشن و آفتابی و طبيعی میگرايد.
روز آفتابی ، بيرونی ، کنار دريا
تصوير که همچنان روی دريا میلغزد به ساحل میرسد و آرام به جلو میرود به پاهای دختری میرسد که در ساحل نشسته و آرام بالا میرود ، شلور جين آبی رنگ بر تن دارد و روی پايش کاغذيست و در دستش قلمی. ولی در حال نوشتن نيست. تصوير همانگونه بالا میرود و به صورت دختر که میرسد می ایستد. دختری سفيدرو با موهای قهوه ای رنگ چشمان قهوه ای و با آرايش بسيار کم که پيراهنی سفيد بر تن دارد.موهای شادی در نسيم بسيار آهسته بر صورتش بازی میکنند. لبخندی بر لب دارد و با چشمانی پر اميد به افق دريا خيره شده. دو دست از دو سمت بر روی چشمان شادی میآيند شادی دستها را لمس میکند
شادی : تويی نادر؟
نادر: به .. زن داداش مارو باش چرا نادر؟
شادی:تو نظر بهتری داری؟
نادر: اون يارو بدبخت اگه خبر داشت اصلاً شوهر نمیکرد.
شادی:کدول يارو؟
نادر:فرهاد ديگه.
شادی: آهای يارو عمّته درست صحبت کن .. چشمامو ول کن.
نادر: تا نگی از کجا فهميدی منم ول نمیکنم
شادی: تو فرهاد رو نمیشناسی؟
نادر می آيد و کنار شادی مینشيند
شادی: کی اومدی؟
نادر: نيم ساعتی میشه.بينم مگه چشه داداشم؟
شادی: غرورش ديوونم میکنه
نادر: اگه ديوونت نکرده بود که الان اینجا نبودی.
شادی:راست میگی شايد هم واسه همين اداهاش بود.
نادر: چی مینوشتی؟
شادی انگار که تازه فهميده کاغذ را پنهان میکند. نادر کاغذ را میقاپد.
شادی: بده من اذيت نکن.
نادر: میدم ولی اول ببينم چيه؟
شادی: نادر... بده من ، باشه خودم میگم.
نادر کاغذ را به شادی میدهد
شادی: از روز اول که ديدمش هر روز براش يه نامه نوشتم، همشون رو نگه داشتم که بعد از عروسی بهش بدم.
نادر: آه ... فيلم فارسی
هر دو با هم میخندند و ناگهان خنده شادی به حق حق گريه تبديل میشود، نادر کمی دستپاچه میشود
نادر: ا... چی شد ديوونه؟ ناراحت شدی؟؟ الو... چرا آخه؟
شادی: نمیدونم نادر نمیدونم
شادی خود را در آغوش نادر میاندزد
شادی: نمیدونم خوشحال باشم؟ مضطرب باشم؟ ناراحت؟خيلی دوسش دارم نادر خيلی
نادر: خوب اینکه گريه نداره!!!
شادی: من حس میکنم که اونم منو دوست داره ولی .. ولی خيلی سرده.هه میدونی آرزوم چيه؟
به خدا خنده داره ...دلم ميخواد يه بار هم که شده منو محکم بغل کنه بهم بگه دوست دارم ببوستم.
نادر: این يک شب هم تحمّل کنی همه چی حل میشه.
شادی در حين گريه دوباره خنده اش میگيرد ، از آغوش نادر بيرون میآيد و مشتی به بازوی نادر میزند.
شادی: مسخره بی تربيت. جدّی دارم باهات حرف میزنم
نادر: من فقط اینو بهت بگم که از فرهاد مهربونتر فقط خودشه.
ناگهان از جا بلند میشود
نادر: کت شلوار شازده رو آوردم.
شادی: راست میگی؟ميخوام ببينم. چه رنگی شد بالاخره؟
نادر: نه ، صبر کن تنش کنه بعداً ببين
به سمت مخالف دريا میدود که خانه ای است ويلايی به رنگ سفيد و با درختهای تناور
در حياط عده ای در حال آب و جارو هستند و چند نفر بالای نردبان روی درختها چراغ نصب میکنند.نادر به حياط میرسد لختی تامّل میکند و چرخی میزند و به اطراف نگاهی میاندزد و بلند داد میزند
نادر: محمود بيا اینجا بينم
محمود: سلام آقا نادر
نادر: سلام. بيا این کليد رو بگير برو از تو ماشين آينه شمدون رو با کت شلور رو در بيار. کت شلوارو بده به من آينه شمعدونم از خانوم بپرس جاشو.کت شلوار چهار خونه رو هم برات أوردم رو همون صندلی پشت ماشينه
محمود: آقا نادر خدا از برادری کمتون نکنه..
نادر: هيسس... چرند نگو ترو خاک بابات.بپا آينه نشکنه ها.
همان موقع داخلی خانه
خانم مقدّم مادر فرهاد که احتمالآ مديره مدرسه بوده در حال صحبت کردن با تلفن است
خانم مقدّم: بله... بسيار خوب... لطفاً ديگه بيش از این تاخير نکنيد
نادر در را باز میکند و وارد میشودوا با صدای بلند سلام میکند .خانم مقدّم به سمت او بر میگردد نادر میرود و او را میبوسد آقای مقدّم پشت میز چيزی مینويسد.
نادر: سلام آقای مقدّم
مقدّم دستش را به نشانه سلام بالا میبرد
آقای مقدّم: سلام پسرم
خانم مقدّم: خوب شد اومدی نادر جان الان میز صندليها رو میفرسته
نادر: خوب بگين کسی بهشون دست نزنه تا من خودم بيام.
خانم مقدّم: ایشلّا همين روزا فرهاد برات جبران کنه پسرم.
نادر: ههه .. همين روزا
همانجا اندکی بعد
نادر از يک راهروی بلند که داری در انتهای آن باز است عبور میکند.نور از داخل در به راهرو میتابد نادر به اتاق میرسد و کت شلوار شيری رنگی به دست دارد. درون اتاق فرهاد به کنار پنجره تکيه داده و به کسانی که در حياط کار میکنند خيره شده. نادر با انگشت دو ضربه به در میزند و کت شلوار را جلوی خود نگه میدارد.
نادر: کجايی پسر؟
فرهاد به تلخی سر به سمت نادر برميگرداند و چهره در هم میکند.
فرهاد: اه ه ه.. این چيه؟ من گفتم مشکی.
نادر: منم گفتم نمیذارم تو شب داماديت مشکی بپوشی.
فرهاد لبخند تلخی میزند و رو به پنجره میکند.
فرهاد: هه دامادی
نادر: هو مرتيکه ، از تهران نکوبيدم بيام اینجا برام قيافه بگيری ها.بيا اینو بپوش شادی منتظره
فرهاد بدون هيچ عکس العملی همانطور خيره به بيرون ایستاده.
در پلان بعدی فرهاد شلوار و پيراهن بر تن کرده و روی تخت نشسته و نادر در حال بستن کراوات او است. در حالی که فرهاد به صورت نادر خيره شده چشمانش پر اشک میشود. دست نادر در حال کلنجار رفتن با کراوات است. فرهاد دست نادر را میگيرد، آنرا نگاه میکند ، آرام به صورت خود میمالد، به بينی اش نزديک میکند و عميقا استشمام میکند، به لبانش نزديک میکند و میبوسد.نادر بدون اینکه هيچ احساس خاصی در صورتش باشد به فرهاد خيره شده
گذشته، اطاق فرهاد، عصر
فرهاد ایستاده و در حال بستن زيپ کاپشنش است، زيپ را به سرعت تا نيمه بالا میکشد. دست نگاه میدارد و پس از اندکی مکث باقی زيپ را با تامل و ترديد بالا میکشد و به روبرو خيره میشود .از آن حال در میآيد،و از اطاق بيرون میرود، از راهرو عبور میکند و به سمت در میرود. در حالی که مشغول پوشيدن کفش است خانم مقدّم با موهای خيس از آشپزخانه بيرون میآيد و با تعجب به فرهاد نگاه میکند.
خانم مقدّم: فرهاد جان جايی میری؟!!!
فرهاد: سينما
خانم مقدّم تعجب میکند ولی سعی میکند ظاهرش را حفظ کند.
خانم مقدّم: مواظب خودت باش مادر
فرهاد به سمت مادرش میرورد و با نگاهی مهربان به او نگاه میکند و لبخندی میزند
فرهاد: خدا حافظ .
خانم مقدّم: پول نمیخوای؟
همانموقع، بيرونی، حياط
فرهاد وارد حياط میشود در کنار حوض محترم خانم خدمتکار خانه دست مهشيد برادرزاده 4-5 ساله فرهاد را گرفته و بچه را سرزنش میکند. محترم خانم لهجه شمالی دارد.
محترم خانم: آخه کی تو این هوا آب بازی میکنه؟ الان مامانت زنگ بزنه ....
با ديدن فرهاد حرفش را ناتمام میگذارد.
محترم خانم: گردش میری عزيز؟
فرهاد: اگه اجازه بدين محترم خانم.
محترم خانم: من کيم پسرم.هميشه به خوشی..هميشه به گردش..، برو تی بلا می سر.
فرهاد میرود و محترم خانم پشت سر او فوت میکند و زمزمه ای میکند و به آسمان نگاه میکند و دست بر سينه اش میکوبد
اندکی بعد،بيرونی،کنار دريا
در کنار دريا سکّويی بلند به موازات دريا و به رنگ سفيد است . مردم روی سکّو در حال قدم زدن هستند. در انتهای سکّو نادر پشت به تصوير نشسته و به طول سکّو نگاه میکند.جمعيت اندکی روی سکّو هستند. سراسيمه به ساعتش نگاه میکند و دوباره به روبرو خيره میشود. لختی بعد رو به سمت دريا میکند و باز با هيجان و دلهره سرش را به سمت پله ها برميگرداند. پس از مدّتی از دور فرهاد را میبيند که از پله ها بالا میآيد، و در حالی که گويا چيزی را جستجو میکند به نادر نزديک میشود. نادر که چشم از او بر نمیدارد حرکاتی دستپاچه انجام میدهد. فرهاد که به او نزديکتر شده او را میبيند. کمی آرام تر جلو میآيد و در حالی که با چشمانی پرسشگر به نادر نزديک میشود، نادر نيز با چشمانش تاييد میکند.
فرهاد: نادر؟؟!!
نادر: سلام فرهاد.
فرهاد: سالام.
دست میدهند
نادر: خوبی؟
فرهاد: خيلی دير کردم؟
نادر: نه. نه خيلی..من که از تهران اومدم زودتر رسيدم ....
مکثی میکند و سرش را پايين میاندازد
نادر: يه لحظه فکر کردم اگه نيای....
فرهاد: ببخشيد
هردو روی نيمکت رو به دريا مینشينند. و مدّتی سکوت بين آنها برقرار میشود.در همين زمان روي دريا مردی ماهيگير با کلاهی حصيری که صورتش را پوشانده از جلوی انها عبور میکند.
در رفتار نادر و فرهاد نوعي رسميت ديده میشود
فرهاد: توی راه داشتم فکر میکردم الان که میآم داری دريا رو نگاه میکنی. منم ميام از پشت
میزنم روی شونت ،... اینجوری که زل زده بودی بهم غافلگير شدم.
نادر: اینقدر بی خيال به نظر ميام؟
فرهاد: نه.. منظورم این نبود... خوب اینجوری تجسّم میکردم
نادر: میدونم.. شوخی کردم
فرهاد: اینجا خيلی عوض شده.
نادر: مگه تو چند وقته اینجا نيومدی؟
دوباره سکوت بينه آنها برقرار میشود. پس از مدّتی نادر سکوت را میشکند
نادر: جات خالی امروز تو اتوبوس يه فيلم هندی ديدم.
فرهاد: جدّی؟؟!!
نادر: باور کن از اوّل تا آخرش خنديدم، يه پيرمرده کنارم نشسته بود حسابی از دستم عصبانی شده بود
فرهاد گويی ميخواهد قضيه را خيلی با اهميت نشان دهد خنده ای ساختگی میکند.نادر هم با او ميخندد، نگهان نادر خنده اش را قطع میکند و رو به فرهاد میکند.
نادر: فرهاد
خنده فرهاد هم قطع میشود.
نادر: هيچ میدونی الان يک ساعته ما اینجا نشستيم؟
فرهاد به ساعتش نگاه میکند.
فرهاد: چقدر زود گذشت.!!
نادر: ولی دريغ از يک کلمه حرف درست حسابی .... اگه این حرفای الکی رو نداشتيم این سکوت مسخره رو چيکار میکرديم؟
فرهاد کمی جا میخورد
فرهاد: درست میگی... ولی... هه انتظارشو نداشتم... تو هميشه همه رو اینقدر غافلگير میکنی؟
نادر لبخند میزند و بعد از مدّتی میگويد
نادر: من چطورم؟؟... يعنی.. همون شکلی هستم که فکر ميکردی؟؟
فرهاد از این سؤال غافلگير شده کمی من و من میکند.
فرهاد: ..ام م... چی بگم؟
نادر: راستشو . هنوز وقت هست ها
فرهاد: خوب ... نه.
نادر جا میخورد
فرهاد سرش را پايين میاندازد و لپش گل اندخته.
فرهاد: بهتر از اونی که فکر میکردم
نادر لبخندی از خجالت میزند و سرش را پايين میاندازد.
نادر: ولی تو همون طوری هستي که فکر میکردم.
مدتی دوباره بين آنها سکوت برقرار میشود.
نادر: برعکس سکوت اوليه این يکی رو خيلي دوست داشتم
فرهاد: من هم ... فکر نمیکردم يه روز وقتی این همه حرف برای گفتن داشته باشم،ندونم که چی بگم.
نادر: وقت براي حرف زياده ،من احتمالاً يه هفته اینجا هستم.
فرهاد: تو که گفته بودی دو روز مرخصی گرفتی؟
نادر: خوب آره ، قبول کن که ممکن بود شرايط جور ديگه ای باشه.الان اونقدر انگيزه دارم که از همه مرخصيم استفاده کنم.خوب ،حالا چيکار کنيم؟
فرهاد: اینجا يه کافه بود که من خيلی دوسش داشتم.موافقی بريم ببينيم هنوز هم هست يا نه؟
نادر: آره چرا که نه؟ ولی نمیفهمم چرا از افعال گذشته استفاده میکنی؟مگه قراره سر جاش نباشه؟
فرهاد: میگم برات.
و بلند میشوند و میروند
اندکی بعد، شب،کافه، تو و بيرون
کافه ای نه چندان بزرگ،همه میز ها پر است ،بيرون کافه نادر و فرهاد روي جدول کنار پياده رو نشسته اند
نادر: چقدر شلوغ ، حتماً خيلی خوبه
فرهاد: انتخاب ديگه ای وجود نداره
فرهاد با حسرت به داخل خيره شده.نادر بازويش به بازوی فرهاد میزند.
نادر: ا.. پس چرا مثل بچه گداها نگاه میکنی؟ الان میريم خوب.
فرهاد: هه هه هه چی میگی؟... نه.. آخه اینجا منو ياد خيلي چيزا ميندازه.... چيزايی هست که میترسم برات بگم ولی بايد بگم.
نادر گوش تيز میکند.
فرهاد: آخرين باری که من اینجا اومدم با کسی بودم که از جونم بيشتر دوسش داشتم.
نادر خيلی تعجب میکنم
نادر: تو؟؟!!!!!
فرهاد: نه، صبر کن. اونم منو خيلی دوست دشت.تنها کسی که منو به خاطر خودم دوست داشت.
مردی جوان از درون کافه صدا میکند و حرف او را قطع میکند.
مرد جوان: فرهاد جان ... بيا تو ، يکی رو براتون خالی کردم.
فرهاد و نادر میروند و پشت میز ربروی هم مینشينند. و فرهاد ادامه میدهد.
فرهاد: فواد ، دادشم ، تنها کسی بود که همه چيز رو در مورد من میدونست . بدون اینکه من چيزی بهش بگم.
نادر دست زير گونه اش زده و سر به ديوار تکيه داده و گوش میکند.
فرهاد: با زنش تهران زندگی میکردن.هيچ وقت از زنش خوشم نمی اومد.فکر میکردم باعث شده ارتباط ما کم بشه.
فرهاد مکث میکند ،نادر همچنان به او خيره شده، صدای فرهاد بغض آلود میشود.
فرهاد: يه روز.....يه روز که داشت می اومد اینجا...با ماشينش رفت ته درّه...ديگه بر نگشت.
بغض فرهاد مترکد و حق حق گريه میکند. نادر دستان فرهاد را در دستش میگيرد و هيچ نمیگويد.
فرهاد: ما سعی کرديم باور کنيم تصادف کرده...آخه فرهاد روزنامه نگار بود.
گريه امانش نمیدهد.
نادر: زنش؟
فرهاد:حامله بود . اسمش ياسمنه ، الان با ما زندگی میکنن. کس و کارش امريکان
نادر: تو چرا میترسيدی اینو به من بگی؟
فرهاد: صبر کن پسر ، تموم نشده... امروز وقتی اومدم بيام از خونه بيرون ، همه داشتن شاخ در میاوردن. يجورايی هم شايد الان همه نگران باشن.
نادر: چطور؟
فرهاد: بعد از فواد من خيلی به هم ريختم.اصلاً نميدونستم چيکار میکنم ، يا اینکه چيکار بکنم. افسرده شدم. حرف نمیزدم. به همه میپريدم.امروز بعد از مدّتها تنها از خونه اومدم بيرون.
نادر: باورم نمیشه... تو که الان عين آدميزادی!!!
فرهاد آهی میکشد.
فرهاد: هيچ وقت نتونستم خودم باشم.حتی راستش اون موقع هم که همه فکر میکردن افسرده شدم، احساس میکردم که افسرده نيستم، ادا در ميارم ، هه... عکس العمل ديگه ای به نظرم نمیرسيد.
بعضی وقتا فکر میکنم که خيلی پستم که همه حرکتام برنامه ريزی شدست. احساس تو من مرده.
فرهاد نفس عميقی میکشد
فرهاد: سخت بود ولی تموم شد.
به چشمان نادر خيره میشود.
فرهاد: کمکم میکنی خودمو پيدا کنم؟
نادر دستان فرهاد را در دستانش میفشارد، به چشمان فرهاد خيره میشود و هيچ نمیگويد
اکنون ، داخلی ، اطاق فرهاد ، روز
دوباره بر میگرديم به لحظه ای که نادر در حال بستن کراوات فرهاد است . اشک در چشمان نادر جمع شده و به فرهاد نگاه میکند. فرهاد در حال بوسيدن دست نادر است. نادر به خود میآيد و به سرعت دستش را از دستان فرهاد بيرون میکشد و به فرهاد پشت میکند تا فرهاد اشکش را نبيند
فرهاد: پشت نکن.. اشک تو رو ديگه با چشمای بسته هم میتونم ببينم... برگرد.. برگرد به من نگاه کن... نادی...
نادر: فقط خفه شو ، بس کن ديگه ، داری حالمو به هم میزنی.
فرهاد: ديگه اینقدر میشناسمت که بفهمم چرا با من اینطوری حرف میزنی.
نادر به سمت در میرود و در را باز میکند تا از اطاق بيرون برود، در آستانه در مکثی میکند و باز میگردد.
نادر: بيا این کت رو بپوش شادی داره مياد بالا.
به فرهاد کمک میکند که کت را بپوشد.
فرهاد: هه... دلقک بازی عظيم
شادی با لب خندان وارد میشود و يک لحظه با ديدن فرهاد و نادر خشکش میزند.
شادی: چی شده؟دعوا کردين؟
نادر: دعوا؟!! بچه شدی؟
فرهاد: کم از دعوا هم ندشت،آخه نگاه کن رفته واسه من کت شلوار گرفته آورده.هی بگو این نادر چقدر ماهه...آخه اینم شد رنگ؟ نادر به خدا پولشو از حلقومت میکشم بيرون.
نادر: بيا و خوبی کن... میبينی شادي جون؟ (به نادر) اگه تونستی بکش.
شادی نفس راحتی میکشد.
شادی: راست میگه خوب خيلی هم قشنگه.
به طرف پنجره میرود.
شادی: ضمن اینکه براي من فرقی نمیکنه. من که فردا شب حواسم فقط به يه چيز بيشتر نيست.
و به چشمان فرهاد خيره نگه میکند.
نادر: ا ا ا ... به خدا زمان ما دخترا حيا داشتن.
شادی شوکه میشود
شادی: فرها...د....ببينش.
فرهاد میخندد و روی تخت مینشيند. شادی نيشگانی از بازوی نادر میگيرد.
نادر: ا ا ا .... نکن.... ديوونست این.
شادی: آخه چرتو پرت میگی.
نادر: خب تو هم چرت و پرت بگو... چرا میزنی؟؟!
شادی: درد داشت؟
نادر:آخ خ.. خيلی... بوس کن خوب شه...
شادی: برو بچه پرّو...
نادر به فرهاد اشاره میکند.
نادر: اون بی غيرت خاک بر سر رو نگاه کن.
شادی: میزنما... به ناموسم ديگه کار نداشته باش..
فرهاد همچنان روی تخت نشسته و نظاره میکند.در همين حال خانم مقدّم در حالی که فرهاد را صدا میکند وارد میشود.
خانم مقدّم: فرهاد... فرهاد جان ... مادر...
با ديدن فرهاد مکثی میکند.
خانم مقدّم: به به به... اینجارو... خوبه ديگه پير که میشی آدم حساب نمیشی . دستتون درد نکنه
شادی: مامان...
خانم مقدّم: بابا ما هم آرزو داريم پسرمون رو تو لباس دامادی ببينيم. پاشو ببينم قد و بالاتو.
نادر: داشتيم میامديم پايين.
خانم مقدّم فرهاد را در اغوش میگيرد و در گوشش زمزمه میکند.
خانم مقدّم: مبارکت باشه.
و سپس رو به نادر میکند
خانم مقدّم: دستت درد نکنه مادر. فواد هم اگه بود...
يک لحظه درنگ میکند و چيزی يادش میايد.
خانم مقدّم: وای خاک به سرم...فرهاد جان بدو.ياسمن زنگ زده پشت تلفن نگهش داشتم. بدو مادر..
شادی و نادر با هم خنده شان میگيرد.فرهاد از اتاق بيرون میرود.و خانم مقدّم هم میخندد.
خانم مقدّم: خدا منو بکشه.... میبينی؟...
فرهاد دار راهرو طبقه بالا به سمت تلفن میرود و گوشی را بر میدارد و به طبقه پايين داد میزند
فرهاد: گوشی رو بذارين.
فرهاد: سلام ياسی چطوری؟
ياسمن: سلام مرسی تو خوبی؟
فرهاد: منم بد نيستم. خيلی وقته با هم حرف نزديما.من از اون موقع همش حالتو از مامان اینا میپرسم.خوش میگذره؟
ياسمن: وقتی خبر رو شنيدم خيلی شوکّه شدم.
فرهاد: خودم هم هنوز تو شوکّم ياسی جون.
ياسمن: دوسش داری؟
فرهاد: خوب اگه نداشتم که کار به اینجا نمیکشيد.
ياسمن: عجب... من ساعت پنج صبح میشينم تو فرودگاه رشت. ديگه تا شش و نيم حتما خونم.
فرهاد؟: جدّی؟... ياسی به خدا راضی نبودما ... به خاطر من...
ياسمن: ببين بچه. موهات هم که سفيد بشه. کچل هم که بشی ،از این تعارفها بهت نمیآد. فکر نکن داری داماد میشی خبريه همچين.
فرهاد: حالا نمیشد این يکی دو روز حال ما رو نگيری؟؟
ياسمن: من حالتو نگيرم؟ شوخی کردم عزيزم.بايد برم خيلی کارام مونده. میبوسمت . خيلی باهات حرف دارم.
فرهاد: باشه قربونت ، پس فلا.
ياسمن: میبينمت. خداحافظ.
و گوشی را قطع میکند.
همانجا ، گذشته، روز
فرهاد جوان تر است و گوشی در دستش است.
فرهاد: الو؟
فواد: سلام داداشی
فرهاد: هيچ معلومه تو کجايی آخه؟ 7-8 روزه خبری ازت نيست؟
فواد: خيلی کار داشتم، به خدا سرم خيلی شلوغ بود... مامان حالش چطوره؟
فرهاد: مگه الان باهاش حرف نزدی؟
فواد: چرا ، جواب درست که نمیده. میگه خوبم.
فرهاد: نسبت به روزای اوّل باد از عملش بهتره، تقريبا کاراشو خودش میکنه.ولی روحيش تعريف نداره.
فواد: چطور مگه؟
فرهاد: خيلی نا اميده. البته يکی بايد این وسط جلو محترم رو بگيره، همين طور که نشسته يهو شروع میکنه گريه زاری ، هی میزنه تو سر خودش. مامان هم اونو میبينه شروع میکنه، میگه ديدی آرزو به دل موندم محترم؟؟ تو بايد پسرامو دماد کنی. .. خلاصه بساتی داريم اینجا.
فواد خنده اش میگيرم. خنده اش را قطع میکند.
فواد: من فردا صبح میایيم . چيزی نمیخوای از اینجا؟
فرهاد: نه. خيلی خوب میکنی. خيلی لازمه که الان اینجا باشی.
فواد: کلّی حرف دارم باهات.
گذشته ، بعد از ظهر ، سکّوی سفيد کنار دريا
فرهاد و فواد روی نيمکت پشت به دريا نشسته اند. نيمکت تکيه گاه ندارد .سکوتی بين آنها برقرار است. پس از مدّتی فرهاد با صدای گرفته میگويد.
فرهاد: کی هست حالا؟
فواد: ياسمن، گرافيست روزنامه. نظرت چيه؟
فرهاد: هه. خوبه اگه گاز نگيره.
فواد: در مورد اون اشتباه میکنی.
فرهاد: مامان حتما خيلی خوشحال میشه ، براش خوبه.
فواد: تو خوشحال نيستی؟
بغض گلوی فرهاد را میگيرد
فرهاد:...چرا... نمیدونم... هميشه از اومدن این روز میترسيدم.. آخه... آخه...
فواد دست بر شانه فرهاد میگزارد.
فواد: میفهمم چی میگی. از همين میترسيدم. به من اعتماد کن فرهاد.
و او را به خود میفشارد.
فواد: حتی اگه بمیرم تنهات نمیذارم..... بريم خونه؟
فرهاد بلند میشود و دوباره روی نيمکت رو به دريا مینشيند .
فرهاد: میخوام کمی فکر کنم.
فواد بلند میشود و در میان مردم محو میشود ، فرهاد همچنان به دريا خيره شده. دوباره از میان مردم فواد ديده میشود که می ایستد بر میگردد و فرهاد را نگاه میکند. و دوباره به راهش ادامه میدهد. فرهاد دوباره برميگردد و پشت به دريا مینشييند و به فواد نگاه میکند که با وجود انبوه جمعيت هنوز ديده میشود
اکنون ، راهرو خانه ، روز
باز میگرديم به صحنه ای که مکالمه تلفنی فرهاد با ياسمن تمام شده ،فرهاد به ديوار کنار تلفن تکيه داده و فکر میکند.محترم خانم از طبقه پايين داد میزند
محترم خانم: مهری خانم... وانتی صندلی هارو آورده
نادر و شادی با شنيدن این خبر از درون اتاق بيرون میدوند تا به سراغ صندلی ها بروند.نادر از جلو فرهاد عبور میکند، فرهاد به او خيره شده ولی نادر عمدآ به سمت ديگری نگاه میکند.پشت سر او شادی به فرهاد که میرسد می ایستد ،گونه فرهاد را میبوسد، و به دنبال نادر میرود.فرهاد سر میچرخاند و رفتن آنها را نگاه میکند.روبروی فرهاد پنجره ای است رو به حياط. که فرهاد از آن وانت را میبيند که وارد حياط نشده، محمود در حال تخليه صندليها است، پس از مدّتی نادر و شادی به سمت در میدوند، فرهاد نگاهی به ساعتش میکند، حرکت میکند و از پله ها پايين میرود . در ورودی باز است و روی تراس چند صندلی وجود دارد، محترم خانم و خانم مقدّم صندلی ها را به داخل می آورند،فرهاد همانجا روی پله مینشيند و نگاه میکند. محترم خانم دو صندلی در دست گرفته از جلوی فرهاد رد میشود
محترم خانم: شما نمیخواد زحمت بکشی شاداماد. برو استراحت کن.
فرهاد تازه يادش افتاده
فرهاد: ... اصلآ حواسم نبود
بلند میشود و به حياط میرود
محترم خانم: ای تی قد و بالای من قوربان بشم.
خانم مقدّم: يادش به خير.
محترم خانم: خانم جان، شما هم ياد عروسی خودت افتادی؟
خانم مقدّم: دوست داشتی الان جای این بچه ها بودی؟؟
محترم خانم رو به خانم مقدّم میکند ، با شرم و لبخند سرش را پايين می اندازد
محترم خانم: يعنی عروس بشم؟....
صدايش بغض آلود میشود
محترم خانم: نه.. نه خانم جان.... عروس بشم که چی بشه؟... که دوباره می مرد و می
بچه من رو خودم از زير قرآن رد کنم بفرستم جنگ؟....باز داغ عزيزامو ببينم؟... (بغضش میترکد)حلوای بابای بچه تو شکممو درست کنم؟...
خانم مقدّم هم گريه اش میگيرد
خانم مقدّم: راست میگی خواهر ... راست میگی...کدوممون داغ نديديم؟
مهترم خانم: تو میگی ما خطا کرديم؟
خانم مقدّم: چی بگم؟... شايد زندگی همينه.
در همين زمان فرهاد با چند صندلی وارد میشود.
فرهاد: آاه .... مامان... این چيه ديگه آخه؟... بس کن ترو خدا. ناسلامتی من فردا دارم
عروسی میکنما.... محترم خانم تو رو خدا.
صدای بوق ماشين از بيرون شنیده میشود، فرهاد بيرون را نگاه میکند، يک سواری آبی رنگ وارد میشود
فرهاد: ا.. شادی هم اومد.
محترم خانم و خانم مقدّم به کنار پنجره میروند ، همچنان به آرامی اشک میريزند،
فرهاد: مامان.... به خاطر شادی
خانم مقدّم رو برميگرداند و با گوشه روسری اشک هايش را پاک میکند،و به حياط میرود.
فرهاد و نادر و شادی دارند با شيرين خواهر فرهاد و يونس شوهرش سلام و عليک میکنند.
خانم مقدّم و محترم خانم به آنها میپيوندند.
شيرين: حالا همه چشما بسته....يک...دو...سه
روسری اش را برميدارد، موهای بسيار کوتاه و روشن دارد. همه خوشحال میشوند و سر و صدا میکنند
شادی: آخی... چه با نمک شدی.
نادر: ای ول ، گوگوشی زدی موهاتو؟؟!
شيرين: چی میگی نادر جون؟ تازه فهميدم گوگوش هم يه دوره شيمی درمانی کرده
نادر: بابا اگه آدم با شيمی درمانی اینقدر خوشگل میشه منم سرطان سينه میخوام.
همه میخندند.
خانم مقدّم: ول کنيد بچمو خستست، بيا مادر اتاقتون حاظره برو يه چرت بزن .
شيرين: خواب چيه؟... میخوام برم صندليهارو....
و به سمت وانت میرود ، فرهاد بازوی او را میگيرد.
فرهاد: مگه من میذارم؟ شما مهمونی.
شيرين: چرت نگو تو رو خدا.
فرهاد: ترو خدا بيشتر مواظب خودت باش. برو بخواب. حالا که حالت خوب شده ديگه حالمونو نگير، جون تو مامان ديگه تحمل نمیکنه ها.
شيرين: ووّش... . نگاه کن ترو خدا ... فرهاد فسقلی ما داره ازدواج میکنه...باشه داداشی.
هر چی تو بگی. امروز روز تو .
و به داخل میرود، درحال بالا رفتن از پله ها صدا میکند.
شيرين: کجايی بابايی...
فرهاد در حالی که يک چمدان و يک ساک در دست دارد و دنبال شيرين میرود.
فرهاد: دلت خوشه ها ... !!! مهندس امروز جلسه داشتن .
شيرين تعجب میکند
شيرين: جلسه؟؟...
فرهاد: خب خواهر من مگه تو جريان رو نمیدونی؟
شيرين: .. چی...؟ آهان...
هردو با هم: برای آينده بچه هام.
شيرين: هه هه ..باز دعا کن شانس بياری مثل من نشه. هه ... ده دقيقه بعد از اینکه خطبه رو خوندن بابای عروس خودشو رسوند.... البتّه خوب با سند ماشين..
اکنون ، ادامه ، آشپز خانه، شب
نادر، شادی، شيرين و يونس دور میز نشسته اند، خانم مقدّم يک سينی پر از ساندويچ روی میز میگذارد، خودش هم مینشيند . همه مشغول برداشتن ساندويچ ها میشوند.
خانم مقدّم: بچه ها توروخدا ببخشيد ديگه. کاش وقت داشتم يه غذا درست میکردم.آقا يونس، نادر جان.
يونس: چه حرفی میزنی مامان جون . مگه میشه تو این گير واگير
نادر: منم که عاشق ساندويچم.
خانم مقدّم: فرهاد جانم کو پس؟
شادی: حمّام بود، الان میآد.
همه در حال خوردن هستند که محترم خانم با يک کاسه بزرگ آش رشته وارد میشود.همه برايش هورا میکشند.
نادر:آووو ... چی بوکودی مار جان؟
محترم خانم: بخورين تا داغه، گفتم وقت نداشتين غذا درست کنين، اینو بار گذاشتم بلکه ته دلتونو بگيره.
خانم مقدّم: بمیرم با اون پا درد ، ... خودتم که از صبح کار میکردی .
فرهاد در همين لحظه وارد اشپز خانه میشود.
فرهاد: به به ... چه بوهای خوب خوب.
شادی: بدو که از دستت رفته.
فرهاد: پس مهندس نيومده هنوز؟
خانم مقدّم: بيچاره از صبح تا شب داره واسه خاطر شما جون میکنه، حاظر نيستی يه بار بهش بگی بابا.
فرهاد: مامان چرا هميشه راضی هستی؟
شيرين سرفه ای میکند و پايش را به پای فرهاد میزند.
محترم خانم: اوقات تلخی نکنيد عزيز ، خوبيت نداره.
فرهاد: خوب راست هم میگی، بياد خونه چيکار؟اون که پول همه چيزا رو داده. هه... میخوام از این به بعد صداش کنم ماشين پول.
خانم مقدّم: در مورد پدرت اینطور حرف نزن.
در همين لحظه آقای مقدّم که مکالمات را شنيده وارد میشود.
آقای مقدّم: به به ... اینجا که بحث شيرين منه باز. پسر تو هميشه خدا ناراضی هستی. من نمیدونم. تو بگو چيکار بايد میکردم که نکردم. همه مردم چی در اختيار بچه هاشون میذارن که من نذاشتم؟چی میخواستی من برت مهيا نکردم؟
فرهاد از جايش بلند میشود.
فرهاد: سلام جناب مهندس.... پول میدی واسه خودم بابا بخرم؟
و از آشپز خانه بيرون میرود. آقای مقدّم سر به علامت افسوس تکان میدهد و سکوت را میشکند.
آقای مقدّم: به... سلام... دختر خوشگلم. کی رسيدين بابا؟
و مشغول احوال پرسی میشود.
شادی ناراحت و شوکه به رفتن فرهاد خيره شده . رو به نادر میکند.
شادی: نادر؟....
نادر: نگران نباش. حالش خوبه .میرم سراغش.
اندکی بعد ، اتاق فرهاد
فرهاد روی تاقچه کنار پنجره نشسته و سر بر زانو گذاشته . صدای در زدن میايد ولی فرهاد توجّه نمیکند. پس از مدّتی در باز میشود و نادر وارد اتاق میشود.
نادر: ببخشيد بی اجازه اومدم تو.
فرهاد: از کی تا حالا تو هم براي تو اومدن اجازه میگيری؟
نادر میايد و کنار فرهاد روی پنجره مینشيند.
فرهاد: چيه؟ ... تو هم اومدی بگی بد حرف زدم؟
نادر: نه...نه اصلا... ولی
فرهاد: ولی چی؟
نادر: هيچ ... ولش کن
و بلند میشود که برود.فرهاد دستش را میگيرد
فرهاد: بگو نادر جان.
نادر: يه چيزايی رو اصلا نمیفهمم...من هميشه خودمو با تو مقايسه کردم.هميشه فکر کردم اگه بابام زنده بود میتونست برام هر جور پدری باشه... خوب يا بد...يا هر جور.... ولی هرچی بود من ستايشش میکردم، ...، من همين الانشم خيلی وقتها با بابام دردو دل میکنم.
صدای زنگ خانه شنيده میشود.
فرهاد: باز تو بابايی داری که باهاش حرف بزنی... نمیدونم بايد بگم خوش به حالت يا نه... پدر من زندست و وجود نداره، پدر تو مرده و وجود داره
مدّتی بين آنها سکوت برقرار میشود فرهاد دستش را بر گونه نادر میگذارد و صورت نادر را به سمت خود میچرخاند
فرهاد: نادر...من خيلی در حق تو نامردی کردم ولی تو...
شيرين با خنده و قهقهه فرهاد را صدا ميکند و حرفش را قطع میکند
شيرين: فرهاد ببين محترم چی میگه... میگه مطربا اومدن.
نادر خنده اش میگيرد
نادر: رضا اين کلمه رو بشنوه بال در میآره ، من میرم پايين.
فرهاد: وايستا منم میام.
شادی پايين پله ها ایستاده و نگران بالا را نگاه میکند.با ديدن فرهاد خيالش راحت میشود و چشمانش برق میزند، فرهاد به او میرسد دستش را میگيرد و با هم به کمک نوازنده ها میروند.اندکی بعد نوازندگان مشغول نصب وسايل خود هستند، نادر به آنها کمک میکند، فرهاد و شادی کنار هم روی کاناپه نشسته اند. محترم خانم هم روی زمين نشسته و قند میشکند.
نادر: رضا جون دستت درد نکنه، شما برين شامتونو بخورين، آمادست.
رضا: خواهش میکنم آقا نادر.
به آشپزخانه میروند.نادر يک موزيک میگذارد... فرهاد با شنيدن موزيک دستش را
روی صورتش میگذارد.
فرهاد: نه ديگه نادر... بسّه تو رو خدا.
نادر: يه بار ديگه ... جون من... آخرين تمرين.
فرهاد: من که جون تو اصلآ حوصلشو ندارم، بابا منو که اون دفعه ديدی ...بد رقصيدم؟
نادر: تو ياد گرفتی شادی اخه هنوز مورد داره،به خدا فردا آبرومون میريزه.
فرهاد: من خيلی خستم، تو با شادی تمرين کن آبروت نريزه.
نادر و شادی مشغول تمرين رقصی کلاسيک میشوند.و فرهاد سرش را به پشت کاناپه تکيه داده و نگاه میکند.محترم خانم هم همانطور نشسته میخندد با آرام دست میزند... فرهار بلند میشود و آرام از پله ها بالا میرود. و به اتاق خود میرود.شادی متوجّه رفتن فرهاد میشود و در حالی که به نگاه او را تعقيب میکند به نادر میگويد.
شادی: فرهاد چرا رفت؟؟؟
نادر: لابد خستست میره بکپه.
شادی: به نظرم ناراحت شد ما با هم رقصيديم.
نادر: نه بابا ديوونه....
شادی: ولی من میدونم از يه چيزی ناراحته
نادر: خب چرا نمیری باهاش حرف بزنی ازش بپرسی؟
شادی: ... میترسم... ام م ... خجالت میکشم... ا ا ه ه ... نمیدونم اصلآ..
نادر: بابا مگه گاز میگيره؟
شادی: نادر جونم.... میری پيشش؟
نادر: تو يکی منو کچل کردی ، نمیدونم من شوهر کردم يا تو؟
شادی: تو رو خدا همين يه دفعه
نادر: باشه. باشه...
شادی محکم نادر را بغل میکند.
شادی: قربونت برم . دعا میکنم همين روزا عروس بشی.
نادر: نمیرما...
شادی: غلط کردم ، ببخشيد
گذشته ، خانه فرهاد ، شب
در خانه مهمانی تولّد برادرزاده فرهاد است . موزيک پخش میشود و چند نفری هم میرقصند در گوشه اي از سالن يک بار کوچک قراد دارد که نادر و فرهاد پشت آن نشسته اند.
نادر: این شاديه کيه؟
فرهاد: همسايمونه.
نادر: تا حالا نديدمش..!!؟
فرهاد: تازه اومده، دختره آقا صبوريه ، مثل اینکه آلمان بوده.. يا يه همچين چيزی.
نادر: جالبه مدّتيه حواسم بهشه. خيلی نگاهت میکنه.
فرهاد: شوخی میکنی!
نادر: نه جون تو... دو سه بار تاحالا از ياسی درمورد تو سوال کرده اونم محل نمیذاره.میزنه تو پوزش
فرهاد خنده اش میگيرد.
فرهاد: جدّی.... خب بابا بگو به منم از این چيزا میبينی. نمرديم این اخلاق ياسی يه جا به درد خورد.
داخل آشپز خانه خانم مقدّم و محترم خانم و ياسی هستند، شادی هم کنار در ایستاده.
(ياسمن قدی بلند . نگاه و کلامی مغرور دارد) خانم مقدّم در حاشيه با محترم خانم حرف میزند.
محترم خانم: عجب ماهی تازه ي بود.
خانم مقدّم: اصلآ ماهيگيره همون موقع صيد کرده بود. از قايقش بر داشتم. گفتم تولّد نوه مه هر کار کردم پول نگرفت. بنده خدا.
محترم خانم: ا... نکنه آشنا بود؟ امی خواخورزا نبود؟
خانم مقدّم: راستيها...ولّا قيافشو نديدم. کلاه سرش بود منم از بالا میديدمش.
خانم مقدّم يک ديس که ماهی در آن است را به ياسی میدهد ياسی آنرا میبرد در شادی که کنار در است میگويد
شادی: بدينش به من.
ياسی میايد که بدهد ولی پشيمان میشود
ياسی: اوا شما چرا؟
میرود و در میان راه فرهاد را میبيند، ديس را به فرهاد میدهد و فرهاد ديس را روی میز میگزارد. اندکی بعد فرهاد و نادر در حال برداشتن ظرفها از میز شام هستند، شادی هم به آنها کمک میکند.
شادی: فرهاد، تو خجالت نمیکشی هنوز دوستتو به من معرّفی نکردی؟
فرهاد لبخندی میزند.
فرهاد: نه که نمیکشم، حالاشم معرّفی نمیکنم ببينم میخوای چيکار کنی.
نادر: من نادر هستم شادی جان.
شادی: میبينم که من قبلآ معرّفی شدم!
فرهاد: حول برت نداره ، من اصراری نداشتم.
شادی: نه ترو خدا بيا و...
نادر: من يکم خيلی فوضولم.
همين موقع يک موزيک شروع میشود . چراغها اصلی خاموش میشود و همه مشغول رقص میشوند.
شادی: آخ جون ... من عاشق اینم . فرهاد بيا برقصيم با اين .
فرهاد: شادی جون میدونی که من معمولآ هرجايی و با هرکسی نمیرقصم.
شادی: بينيم.. بابا.... من با تو نمیرقصم. ... اصلا با نادر جون میرقسم.
دست نادر را میگيرد و میکشد
نادر: آ..آخه کی اینا رو جمع کنه؟
شادی: نادر ... به نظر میاد تو اونقدر نزاکت داشته باشی که دست يه خانم رو رد نکنی.
و نگاهی شيطنت آميز به فرهاد می اندازد. نادر چند بشقاب در داست دارد به فرهاد میدهد و با شادی میرود. فرهاد ، عصبانی است مدتی به آنها نگاه میکند و نادر هم حواسش به فرهاد است. شادی خود را بی تفاوت نشان میدهد. فرهاد بشقابها را روی میز میگذارد و با عصبانيت به طبقه بالا میرود. در بين راه تنه کوچکی به نادر میزند. شادی هم متوجّه میشود رفتن او را نگاه میکند . .
نادر: شادی جان ببخش ، من الان بر میگردم.
و سراغ فرهاد میرود. شادی کاملآ متوجّه شده و پيروزمندانه نگاه میکند.ياسمن هم در سويی ديگر مشغول است ابتدا رفتن نادر و بعد شادی را نگاه میکند.
نادر وارد اتاق میشود.فرهاد روی تخت دراز کشيده و صورتش روی بالش است. نادر کنار او روی تخت مینشيند..
نادر: فرهاد؟...
فرهاد تکان نمیخورد، نادر شانه او را میگيرد و بر میگرداند.چشمان فرهاد خیس است.
نادر با دستش اشک های فرهاد را پاک میکند.
نادر: حالا به شادی حسودی کردی يا به من؟
فرهاد بلند میشود نادر را محکم در آغوش میگيرد .
فرهاد: ديگه این حرفو نزن.
نادر: دیگه فقط با تو میرقصم...خوبه؟...حيوونی شادی.... بد جور به خودش گرفت.
فرهاد: خيلی بد شد... به خدا نفهميدم چرا يهو اشکم در اومد.
نادر گونه فرهاد را میبوسد.
نادر: پاشو پسرم ، بريم پايين. اوقاتتو تلخ نکن ، تولّد برادر زادت. گناه داره بچه
پس از مدّتی مهمانی تمام شده ، نادر و فرهاد و ياسمن در حياط با میهمانها خداحافظی میکنند.و به سمت خانه میايند.
نادر: متولّد کو پس؟
ياسمن: غش کرد بچم. چه کيفی کرد حيوونی بعد از مدّتها.
با هم وارد خانه میشوند ، ياسمن به اوضاع به هم ريخته خانه نگاهی می اندازد.
ياسمن: يا ابو الفضل.
فرهاد: ياسی تو از صبح سر پايی. من و محترم جم و جور میکنيم.
نادر: آره منم هستم.
ياسمن: نه بابا حرفشم نزن هممون خسته شديم. محترم رو هم فرستادم رفت ، هيچ کی به هيچ چی دست نمیزنه
خودم صبح ترو تميز میکنم. شب خوش بچه ها.
فرهاد: شب به خير.
اندکی بعد ، آشپز خانه
نادر و فرهاد هر دو پيش بند بسته و درحال شستن ظرفها هستند. نادر آخرین ظرف را هم در جای ظرفی
قرار میدهد. و در حالی که دستکشش را در میآورد.
نادر: حتما ياسی خيلی خوشحال میشه.
دست میبرد به پشت کمرش تا گره پيشبند را باز کند.مدّتی با آن کلنجار میرود و منصرف میشود.
نادر: اینو باز میکنی؟
فرهاد گره را در دست میگيرد، اندکی مکث میکند، و به کمرد نادر خيره میشود، نگاهش را بالا می آورد
تا سر نادر ، عاشقانه به او نگاه میکند، جلو میرود تا پشت گردن نادر را ببوسد، دوباره ياد گره می افتد و گره را باز میکند.
فرهاد: باز شد. تو هم مال منو باز کن.
نادر : باشه برگرد.
نادر گره را به راحتی باز میکند، سپس پشت گردن فرهاد را به آرامی میبوسد.، فرهاد چشمانش را بسته و پلک هايش را محکم به هم فشار میدهد.
نادر: من پشتمم چشم دارم.
نادر و فرهاد وارد اتاق میشوند، چشم نادر به لحاف تشک کف اتاق می افتد.
نادر: آخی... محترم خانم با اون پا دردش ...
فرهاد روی تخت مینشيند و کفشهايش را در می آورد.
نادر: خودمونيم از کت و کول افتاديم، چقدر ظرف کثيف کردن مهموناتون..
فرهاد با لحنی شيطنت آميز میگويد.
فرهاد: از ظرف نيست... از رقصه.
نادر: رقص هيچ وقت منو خسته نمیکنه.
به سمت ضبط صوت میرود و آهنگ ملايمی میگذارد.و بعد به سمت فرهاد میرود.
نادر: با من میرقصی؟
در نمای بعدی نادر و فرهاد ارام با هم میرقصند و سر بر شانه هم گذاشته اند.
در نمای بعدی همچنان میرقصند و به چشمان هم خيره شده اند، نادر به آرامی گونه فرهاد را میبوسد.
فرهاد چشمانش را میبندد و لبانش را بر لب نادر میگيذارد.و در همين حالت په پايين میروند و از تصوير خارج میشوند.
.
همانجا ، اندکی بعد
فرهاد روی تخت دراز کشيده و به سقف خيره شده. در همين حين صدای گريه نادر را میشنود که سعی میکيند بی صدا گريه کند. به سرعت از جا بلند میشود و به سمت تشک نادر میرود.و کنارش مینشيند.
فرهاد: گريه میکنی؟ .. چی شده؟
نادر حق حق میکند و بريده بريده حرف میزند.
نادر: کار بدی کرديم نه؟... خيلی کار بدی کرديم... تقصير من بود... خدايا....
فرهاد دست و پايش را گم میکند و بسياد حول میشود.
بغض گلويش را میگيرد .
فرهاد: چی داری میگی؟
دست دور گردن نادر میاندازد و سرش را از بالش بلند میکند، او را در آغوش میگيرد.
فرهاد: تو رو خدا گريه نکن... نادر جون... عزيزم... گريه نکن.
بغضش میترکد.
فرهاد: تقصير تو نبود... تقصير تو نبود... من دوستت دارم...
نادر هم دستش را دور گردن فرهاد حلقه میکند، فرهاد با حالتی کاملا غیر ارادی لبان نادر را میبوسد. و آن دو دوباره به رختخواب میلغزند
اکنون ، ادامه
فرهاد کنار پنجره اتاقش ایستاده و سيگاری در دست دارد، دود سيگار در فضا پخش شده. نادر در میزند ولی فرهاد هیچ عکس العملی نشان نمیدهد
نادر خود در را باز میکند و وارد میشود
نادر: پس چرا جواب نمیدی؟
فرهاد: میدونستم میآی بالا.
فرهاد در حالی که از نسيمی که از پنجره می اید سردش شده کمی به خود میلرزد، پک محکمی به سيگار میزند و سيگار را جلو خود نگه میدارد و به آن نگاه میکند.
فرهاد: يه روز به خاطر تو ترکش کردم ، الان هم به خاطر تو....
نادر در حالی که بالاپوش گرمی را بر می دارد حرف فرهاد را قطع میکند.
نادر: الان هم به خاطر من خاموشش میکنی؟
ژاکت را از پشت بر دوش فرهاد می اندازد ، فرهاد سيگار نيمه را از پنجره بيرون میاندازد و دست نادر را که روی شانه اش است میگيرد.
فرهاد: میدونستم میآی بالا.
اشکی از گوشه چشم فرهاد پايين میآيد و رور دست نادر می افتد نادر مکثی میکند و نادر دستش را آرام از دست فرهاد بيرون میکشد، و آرام و با اندکی لرزش در صدا میگويد.
نادر: به اصرار شادی اومدم.
و به سمت در میرود.
فرهاد: هر وقت من تونستم به تو دروغ بگم تو هم میتونی.
فرهاد متوجّه میشود که نادر میرود، به سرعت میرود جلو در می ایستد و راهش را سد میکند.
نادر: برو کنار.
فرهاد دستش را دور کمر نادر حلقه میکند.
فرهاد: با من میرقصی؟
در صورت نادر در يک لحظه میشکند و به سرعت به حالت جدّی بر میگردد، با قدرت فرهاد را به سمتی میراند ، فرهاد به زمين می افتد، نادر نگران به سمت او نگاه میکند، فرهاد به سرعت خو را جمع میکند چهار دست و پا دوباره جلو در میرود، درحالی که روی زمين نشسته وگريه میکند دو دستی پاهای نادر را بغل میکند .نادر تعادلش را از دست میدهد با دو دستش را به در تکيه میدهد .اشک در چشمانش جمع میشود و سرش را به در تکيه میدهد.
فرهاد: نرو ... نرو.. نرو میترسم. میدونم چيکار میکنی، میدونم به خاطر خودمه ، الان بيشتر از هر وقت بهت احتياج دارم بمون... کمکم کن...
نادر گويا بدنش بی حس شده همانطور که پاهايش در دست فرهاد است به روی زمين می افتد ، طوری که صورتش رو به زمين است و گريه اش به حق حق تبديل میشود. فرهاد روی بدن نادر میخزد و خود را بالا میکشد تا صورتش روبروی سر نادر قرار میگيرد. شانه نادر را میگيرد و او را بر میگرداند. نادر را محکم در آغوش میگيرد سپس صورت او را بوسه باران میکند، نادر همچنان گريه میکند. با ترديد دستانش را باز میکند و دور گردن فرهاد حلقه میکند و او را به خود میفشارد.فرهاد محکم لبان نادر را میبوسد. نادر در يک حرکت فرهاد را به روی زمين میخواباند و خود روی فرهاد قرار میگيرد،حرکات آنها بسيار سریع خشن و خارج از کنترل است نادر در حالی که فرهاد را میبوسد دکمه اول پيراهن او را باز میکند به دکمه دوّم که میرسد يقه پيراهن را میگيرد و باقی دکمه ها را پاره میکند، دکمه ها هر کدام به سويی می افتند.
در صحنه بعدی آنها برهنه روی تخت هستند.و همديگر را میبوسند.
تصوير نادر که روی تخت دراز کشيده و فرهاد روی اوست و او را میبوسد.
تصوير پاهای آنها که در هم پيچيده.
تصوير افتادن قطره اشکی بر سينه ای که بسيار عرق کرده و قطره اشک در عرقها محو میشود،
تصوير فرهاد بر تخت است نه نادر او را میبوسد.
تصوير دستان آنها که گوشه تخت در هم جفت شده اند و يکی از دستها آرام از تصوير خارج میشود.
تصوير دست که ملحفه را چنگ میزند...
اندکی بعد فرهاد روی تخت دراز کشيده و نادر آنسوی تخت پشت به نادر روی تخت نشسته. اتاق کاملا تاريک است.
نادر: ... چيکار کرديم فرهاد؟... اه... لعنت بر من..
فرهاد: تقصير تو نبود ... تقصير عشق بود...
و چشمانش را میبندد و به خواب میرود.
تصوير نادر که روی تخت نشسته و اشک میريزد هوا تاريک است
تصوير نادر که همانگونه روی تخت نشسته و فرهاد را نگاه میکند.هوا کمی روشن شده.رويش را برميگرداند و به دور دست نگه میکند گويی به ياد خاطره ای افتاده باشد لبخندی میزند.
تصوير فرهاد که خواب است هوا کاملآ روشن شده ، فرهاد چشمش را باز میکند نفسی میکشد و دوباره میبندد. دستش را به پشت میبرد و دست نادر را جستجو میکند. در جايی نادر نشسته بود هم اکنون شادی نشسته و دارد دکمه هاي پيراهن فرهاد را میدوزد. متوجّه دست فرهاد میشود و با ترديد دست فرهاد را در دست میگيرد. فرهاد دست شادی را میگيرد و آرام نوازش میکند ، ناگهان متوجّه چيزی میشود و نوازش را متوقف میکند.به سرعت برميگردد و با ديدن شادی شوکّه میشود.
شادی: چی شد ؟ خواب ديدی؟
فرهاد: نه.. اینجا چيکار میکنی؟... ساعت چنده؟
شادی: يه ربع به هشت... داشتم پيرهنتو میدوختم.
فرهاد: چه زود بيدار شدی؟
شادی: نادر بيدارم کرد، گفت تورو هم بيدار کنم،...راست میگه کلّی کار داريم... دلم نيومد بيدارت کنم..
فرهاد درحالی که چشمانش را میمالد
فرهاد: نادر چيکار میکنه؟
شادی: کار داشت رفت بيرون.
فرهاد دستپاچه و نگران میشود.
فرهاد: چيکار داشت؟
شادی ادای محترم خانم را در می آورد
شادی: قربونتم فرهاد جون ، مگه کسی به ما چيزی میگه عزيز؟ به ما چه؟ ما که فضول مردم نيستيم.
فرهاد نگران از جا میپرد و چيزی را جستجو میکند.
شادی: چی شد بابا ؟ چی میخوای؟
فرهاد شلوار ورزشی و پيراهن خواب بر تن دارد. و در حالی که پيراهن خواب را از تنش در می آورد میگويد.
فرهاد: سويچ ماشين کو؟
شادی که به بدن عريان فرهاد خيره شده آرام و گيج جواب میدهد.
شادی: ديروز بهم دادی برم لباس رو بگيرم.
فرهاد همان پيراهنی را که شادی داشت میدوخت بر میدارد و میپوشد.
شادی: تو جيب مانتوم ، اون اتاق.
فرهاد به سرعت اتاق را ترک میکند.
شادی همانگونه مبهوت فرهاد را نگاه میکند وقتی مدّتی از رفتن فرهاد میگذرد میگويد.
شادی: يا..س..من هم رسيد
روی تصوير شادی موزيک پخش میشود -احتمالا مصطفی کوئين- موزيک ادامه پيدا میکند و تصوير تبديل به تصوير نادر میشود که روی نيمکت روی سکّو سفيد کنار دريا نشسته و به دريا خيره شده و کمی آنسوتر مرد ماهيگير روی لبه سکّو نشسته،کلاه حصيری بر سر دارد و پاهايش به سمت دريا آويزان است.
تصاويری از جستجوی فرهاد در گل فروشی ، شيرينی فروشی ، ترمينال و ... با تصوير نادر تلفیق میشود. در انتهای موزيک ماشين فرهاد در خيابان موازی با سکّوی سفيد توقف میکند . فرهاد سراسيمه از ماشين پياده میشود و ایستاده جستجو میکند .نادر را روی سکو میبيند و نفس راحتی میکشد. در ماشين را میبندد و به سوی نادر میرود. نادر همچنان به دريا نگاه میکند و مرد ماهيگير سر جای قبلی خود نشسته.فرهاد بالای سر نادر میرسد ، کمی او را نگاه میکند و کنار او روی نيمکت مینشيند. نادر نگاهی به پای برهنه فرهاد می اندازد.
نادر: اومدی جنازمو از آب بکشی؟
فرهاد در حالی که صدايش میلرزد
فرهاد: ترسيدم...
نادر نگاهی به مرد ماهيگير میکند.
نادر: حق داری...من خيلی فکر کردم فرهاد.... فيلم بازی کردن بسّه. من تا آخر عمرم دوست دارم.... خودتم میدونی.
فرهاد پاهايش را روی نيمکت میگذارد و سرش را به زانوهايش تکيه میدهد.
نادر: امشب هر کاری بتونم بکنم میکنم که مهمونی به خوبی برگزار بشه. فردا هم از اینجا میرم.
فرهاد سرش را بلند میکند که چيزی بگويد.
نادر: هيچی نگو ، گوش کن فقط.
فرهاد نمیگويد و رو به دريا میکند.
پشت آنها در خيابان کمی دورتر جيپ قرمز رنگی ديده میشود که می ایستد، ياسمن از ماشين پياده میشود، با ديدن نادر و فرهاد درنگ میکند و دوباره به داخل ماشين میرود.و منتظر میشود.
نادر: خيلی بهتره که مدّتی همو نبينيم.
فرهاد: نمیتونم میمیرم.
نادر: برای منم سخته، ولی نمیر چون من میخوام زنده بمونم که برگردم و تو رو خوشحال ببينم.
نادر دست بر شانه فرهاد میگذارد.
نادر: وقتی بر میگردم که داداشت باشم...حالا هم پاشو کلّی کار داريم
و با هم بلند میشوند و به سمت ماشين میروند. ياسمن در آنسو از ماشين پياده میشود و به سمت سکّو سفيد میرود،به سکو که میرسد در دريا چيزی را جستجو میکند، نگاهش به مرد ماهيگير می افتد که بر لبه سکّو نشسته،لبخند میزند و به سمت او میرود، به او میرسد و چهار زانو کنارش مینشيند.
اندکی بعد ، خانه
در حياط چراغها روی درختها آويزان است و محمود میزي را که گويا برای شام در نظر گرفته شده را سر جای خود قرار میدهد.
محترم خانم درحالی که يک پيراهن زرشکی نو پوشيده در حياط را برای فرهاد و نادر باز میکند.آنها وارد میشوند.
نادر با لهجه شمالی
نادر: آ ا ووو...چی خوشگل خوشگلان...
محترم خانم: قشنگه؟
فرهاد: ياسی برات آورد؟
محترم خانم: آره عزيز به نظرم از دستش در رفت..
فرهاد: خودش هنوز خوابه؟
محترم خانم: نه مادر پيش پای شما رفت بيرون.... کجا بودی عزيز؟خواهرت از صبح پا شده داره داد و بيداد میکنه.
با هم وارد خانه میشوند، خانم مقدّم در آشپزخانه است و يونس در گوشه سالن با نوازنده ها سر و کلّه میزند.
يونس: این چيه؟ ... عروسيه ها مثلا ...
نادر: سلام به همگی.
فرهاد: سلام
نادر: همه چی رو براست؟
يونس بلند داد میزند.
يونس: شيرين... بيا .. اینم شازده..
شيرين از طبقه بالا داد میزند
شيرين: ديگه اومدی چيکار؟... میرفتی يه دوری هم میزدی.... عجله چرا؟
يونس: عروسيشو شما میکنين بدو بيراهش مال ماست.
رو به نادر میکند.
يونس: نادر فيلمبردار؟...
نادر: زنگ زدم تو راهه.
آقای مقدّم از پله ها پايين می آيد ، به فرهاد میگويد.
آقای مقدّم: کاری نيست من انجام بدم بابا؟
خانم مقدّم که از جلوی او رد میشود.
خانم مقدّم: شما فقط لطف کن تو دست و پا نباش.
فرهاد: تو خونه ای؟؟!!...
آقای مقدّم: آره پسرم... امروز کار تعطيل.
فرهاد: خوبه پس میتونی کمی استراحت کنی.
محمود را که در حياط است صدا میزند.
فرهاد: محمود؟...
محمود: چيه آقا فرهاد؟..
فرهاد يه روزنامه برا بابا میگيری؟
محمود: باشه الان میرم.
آقای مقدّم عصبانی میشود.
آقای مقدّم: این يعنی چی؟ ديگه آدم هم تحمّلی داره؟
روز عروسی پسرم برم روزنامه بخونم؟
فرهاد: مهندس جان شرمنده... فکر نمیکرديم بتونيم روت حساب کنيم..
شيرين در حالی که پيراهنی در دست دارد از پله ها پايين می آيد.
شيرين: چه خبره اینجا باز؟ خيلی وقت دارين؟...
رو به پدرش میکند
شيرين: بابا اینو اطو میزنی؟
رو به فرهاد میکند
شيرين: بيا بالا ببينم.
فرهاد و شيرين با هم به اطاق میروند.
شيرين: کجا بودی؟
فرهاد: حتما کاری داشتم ديگه.. حالا مگه چی شده؟
شيرين: به خدا خيلی روت زياده... ببخشيد عروستون کو؟
فرهاد: من چه ميدونم... خوب که چی؟
شيرين: هيچی بنده رسوندمش آرايشگاه... تو ماشين زار زار گريه میکرد.
فرهاد: برای چی؟
شيرين: چون نمیدونست شوهرش کدوم قبرستونيه که من بايد برسونمش آرايشگاه...
فرهاد: خوب این که چيزی نيست... من بلدم از دلش در بيارم.
شيرين: آخی... نازی...
با دهان کج ادای فرهاد را در می آورد.
شيرين: بلدم از دلش در بيارم.
به حالت عادی بر میگردد.
شيرين: تو مثل اینکه اصلآ تو باغ نيستی ها؟... چشاش هر کدوم پف کرده بود مثل چی..، دايی داشت سکته میکرد.
فرهاد: درست میشه تا شب.
شيرين: آره جون خودت.
شیرین به ساعت نگاه میکند.
شيرين: وای خدا ساعت يازده شده هنوز هيچی سر جاش نيست... ماشين رو گل زدی؟... تو چرا سلمونی نرفتی؟
فرهاد: ماشين رو نادر برد. الان هم میرم آرايشگاه از اونجا هم میرم سراغ شادی ،خوبه؟
و بيرون میرود
شيرين: عاقد چی؟
فرهاد: مامان هماهنگ کرده
فرهاد از اتاق بيرون می ايد ، از راهرو میگذرد و از پله ها که پايين میرود ياسمن را می بيند که رسيده، کيسه ای که گويا درونش ماهی است را به محترم خانم میدهد.
فرهاد: به به... رسيدن به خير... کجا رفتين اول صبحی خانوم؟
ياسمن: سلا...م....چطوری تو؟
فرهاد را در آغوش میگيرد و میبوسد.
ياسمن: کار داشتم.... تو خوبی؟...
فرهاد: به جون تو خودمم نمیدونم.
ياسمن: جايی میرفتی؟
فرهاد: آرايشگاه و....
ياسمن: يه دقه بيا بالا .
فرهاد: به خدا قسم من راضی به زحمت نبودما...
درحالی که بالا میروند.
ياسمن: ما هنوز این عروسمونو نديديما...
فرهاد: جدّی؟... عکسش تو اتاقم هست ، نشونت میدم.
ياسمن وارد اتاق میشود. کيسه ای بر میدارد و به فرهاد میدهد از درون کيسه جعبه ي را بيرون میاورد.
ياسمن: بيا اینو مامان برات فرستاد. امشب بپوشی
ست جليقه و پاپيون ساتن قهوه ي رنگ است.
فرهاد: ... چرا زحمت کشيدن؟... چقدر عالی ... چه جالب رنگشم...
ياسمن: فکرکردی ... مامان از تو زرنگ تره... مجبورم کرد رنگشو از نادر بپرسم.
فرهاد: دستش درد نکنه.
با هم وارد اتاق فرهاد میشوند. روی میز تحرير فرهاد يک قاب عکس کوچک روميزی است که عکس شادی در آن است و همانجا بالاتر روی ديوار داخل يک قاب بزرگ ديواری عکس نادر است..فرهاد عکس شادی را به ياسمن میدهد.ياسمن مدّتی به عکس خيره میماند.
ياسمن: چه خوش سليقه... چقدر عوض شده......
فرهاد: نه سليقه من نيست ... میدونی که من همچين تو نخ این جور چيزا نيستم....این قاب رو خودش بهم داد گفت میخوام هميشه جلو چشمت باشم.
ياسمن: چی میگی تو بابا؟ مجنونت کرده ها...خودشو میگم ... قاب چيه؟
فرهات تازه متوجّه شده، لبخندی شرمگين میزند و سرش را پايين می آورد.
ياسمن: عاشقشی؟
فرهاد: خودت چی فکر میکنی؟
ياسمن: به این فکر میکنم که تو هميشه میدونی چی بايد بگی.
فرهاد کمی تعجب کرده و چشمانی پرسشگر دارد.
ياسمن: میدونی؟... بعضی وقتا فکر میکنم عشق فقط مال منه... فکر میکنم فقط خودم میفهمم عشق چيه......
کمی مکث میکند قاب را سر جای خودش میگزارد روبروی پنجره می ایستد و به دريا که خيلی دوردست است نگاه میکند.
ياسمن: من يه بار تو زندگيم عاشق شدم... وقتی باهاش ازدواج میکردم منگ منگ بودم. اصلآ هنوز هم اون موقع برام مثل خوابه....ما زوج نبوديم ... ما فرد بوديم.
فرهاد متوجّه نمیشود ولی با این حال سر تاييد تکان میدهد.
ياسمن: واقعآ يکی بوديم... وقتی رفت فکر کردم نمیتونم ادامه بدم... هه...نصفه شده بودم...
چشمانش را که کمی خيس شده پاک میکند.
ياسمن: امّا تونستم... چون عشقش هيچوقت نرفت... آدما زود میرن... امّا اگه عشقشون رو بذارن هيچوقت نابود نمیشن... میفهمی چی میگم؟
فرهاد کمی گيج شده.
فرهاد: آره آره... تا حالا اینجوری نديده بودمت.
ياسمن: چون تاحالا اینجوری نبودم. لازم نبوده که باشم.
فرهاد لبخندی میزند.
ياسمن: حالا من موندم که کارای فواد رو تموم کنم. روی من حساب کن. برای خوشبختيت هر کاری میکنم. چون اگه فواد هم بود همين کار رو میکرد..
کمی مکث میکند
ياسمن: منو داداشت هيچ چيو از هم پنهون نداشتيم.
فرهاد کمی از این حرف شوکه میشود.
فرهاد: هيچ چی؟
ياسمن: هيچ چی.
ياسمن به ساعتش نگاهی میکند
ياسمن: آخ ...، خيلی وقتتو گرفتم نه؟
بلند میشود که از اتاق بيرون بيايد. کمی جلو عکس نادر مکث میکند.
ياسمن: این که ديگه هديه نيست.... هست؟
بيرون میرود و فرهاد از این حرف بسياد شوکّه شده ، انگشتانش را جلو دهانش گرفته با حالت منگی به روبرو و به عکس ها و به رفتن ياسمن نگاه میکند ... که ناگهان با صدای فرياد شيرين به خود میيايد که دم در ایستاده.
شيرين:فرها...د
فرهاد به سمت شيرين بر میگردد.
بغضی در صدای شيرين ایجاد میشود.
شيرين: آخه چقد خونسردی تو..؟
فرهاد: باشه .... حرص نخور... رفتم
و بلند میشود هنگامی که از جلو شيرين رد میشود شيرين به گريه میگويد
شيرين: زود باش تو رو خدا... دايی گفت ساعت يک
اندکی بعد آرايشگاه مردانه
تصوير آينه آرايشگاه که سر خيس فرهاد در آن از پايين به بالا میآيد.پايين آمدن آب نمیگذارد فرهاد چشمانش را باز کند.بعد آرايشگر با حوله ای شروع به خشک کردن سر فرهاد میکند، ولی حرکاتی که انجام میدهد بسيار تند و خشن است. فرهاد خنده اش میگيرد و با خنده میگويد.
فرهاد: داوود جون قربونت.... سر دشمنتو داری خشک میکنی؟.... چرا میزنی؟
داوود ته لهجه شمالی دارد.
داوود: مثل اینکه راستی راستی حواست پرته ها... من هميشه همينطور سرت رو خشک میکنم. .. چرا میخندی؟
در آينه ديده میشود که نادر وارد میشود و کت و شلوار فرهاد دستش است.
نادر: قربون حواس جمع.
فرهاد تازه متوجّه آمدن نادر شده به سوی او بر میگردد و لبش را میگزد.
فرهاد: آ آ خ خ... این شيرين فقط بلده آدمو دستپاچه کنه.
فرهاد از آينه به ساعت روی ديوار نگاه میکند ، ساعت 12:30 است.
همان موقع - منزل دايی فرهاد
قسمتی از خانه آرايشگاه زنانه است . شادی در لباس سفيد عروسی جلو آينه ایستاده و چرخی میزند و خود را نگاه میکند. تور را روی صورتش میآورد و دوباره به عقب بر میگرداند ، خود را نگاه میکند، دستهای زنی از پشت می آيند و گردنبند مرواريد سفيدی به گردن شادی می اندازند، شادی دوباره خود را در آينه نگاهی میکند و رو به سمت ديگری میکند که دايی فرهاد آنجا نشسته. دايی مردی است کوتاه قد با موهای کم پشت و بسيار شل حرف میزند.
شادی: دايی جون خيلی زحمت کشيدی... خودمو ديگه نمیشناسم..
دايی: يعنی اینقدر زشتت کردم عزيزم؟
شادی: دا...يی... اذيت نکنين ... من کی اینقدر خوشگل بودم؟
سوسن زن دايی است قدّی نسبتآ بلند دارد سنّ بالايی دارد ولی بسيار آراسته و شيک پوش است و جوانتر از سنّش به نظر می آيد.
سوسن: کو گوشواره ها؟... اهان پيدا کردم.... خوبه ديگه بسّه... هم تو خشگلی ... هم تو آرايشگر قابلی هستی.
صدای زنگ در شنيده میشود.
دايی: سوزی جون .. فدات شم درو باز میکنی؟ يقين فرهاد اومده.
سوسن به سمت در میرود.
دايی: عزيزم بپا غريبه نباشه بعد باز کن .
سوسن به شادی میگويد.
سوسن:عین 25 سال داره این حرفو تکرار میکنه.
شادی خوشحال منتظر ديدن فرهاد است.
شادی: چه عجب این دفعه زود اومد.
سوسن در را باز میکند و شادی صدای او را گنگ میشنود.
سوسن: سلا...م.... رسيدن به خير.... چه ناز شدی....
دايی نفس راحتی میکشد.
دايی: نمیدونی دايی جون... به جون بچه هام هر زنگی که میخوره 100 بار میمیرم زنده میشم.
شادی حواسش به در است.
دايی: چه کنم ديگه؟... کار ديگه که بلد نيستيم...
شادی به طرف در میرود و با ديدن ياسمن جا میخورد.
شادی: سلام.
ياسمن: سلام عروس خوشگله... از عکست خيلی بهتری ها؟
شادی: زحمت دايی جان....
ياسمن حرف شادی را قطع میکند.
ياسمن: دايی؟... شوخی میکنی؟... همين دايی منو شب عروسيم کرده بود عين باقالی
شادی: شما؟؟؟؟!!!....
دايی همين لحظه وارد میشود.
دايی: ياسی جون فدات شم چند ساله با من داری چونه میزنی؟... تو از باقالی خوشگل تر نمیشدی.
و ياسمن را میبوسد.
دايی : کی رسيدی دختر؟...
شادی: ببخشيد ياسمن خانم ... نشناختمتون...
ياسمن: خواهش میکنم عزيزم.
رو به دايی میکند.
ياسمن: ببين من خودمو کشتم ابروهامو اینجوری نازک نمیکرديها...يادت باشه.
دايی: اون موقع مد نبود....ببخشيدا شوهر خودتونم اومده بود مثل شمر بالا سر من وايستاده بود اظهار نظر میکردا.
ياسمن: بينيم.... بابا... این کاره نيستی
رو به شادی میکند.
ياسمن: شادی جون اگه کارت تموم شده بيا بريم.
شادی: آخه فرهاد....
ياسمن: میدونم ... بيا غافلگيرش کنيم...صبحم که قالت گذاشته... بيا کلّی باهات کار دارم.
شادی: والّا چی بگم؟
دايی: شادی جون خيالت راحت ... اگه رگ خواب فرهاد دست يه نفر باشه اونم این جونوره.
ياسمن: تو ماشين منتظرم... دايی . سوسن بای بای...
سوسن: میبينمت عزيز.
شادی خود را برای آخرين بار در آينه ورنداز میکند و میرود.
اندکی بعد ، آرايشگاه مردانه
نادر داخل ماشين گلزده منتظر نشسته .فرهاد در حالی که لباس دامادی پوشيده از آرايشگاه بيرون میآيد و به سمت ماشين می آيد. نادر فرهاد را از داخل ماشين سر تا پا نگاه میکند. فرهاد سوار میشود و بدون اینکه حرفی بزنند راه می افتند.
مقابل خانه دايی می ایستند نادر دسته گلی از صندلی پشت بر میدارد و به فرهاد میدهد،فرهاد مدّتی به گل نگاه میکند و پياده میشود. نادر از داخل نگاه میکند که فرهاد در میزند ، سوسن در را باز میکند، چيزهايی به هم میگويند . فرهاد بسيار هراسان به داخل ماشين می آيد و دست بر پيشانيش میکوبد.
نادر: چی شد؟... کو شادی؟
فرهاد: بدو نادی ترو خدا زود باش .... برو خونه...
نادر: چی شده ....
فرهاد: راه بيفت .... نمیدونم
نادر راه می افتد.پس از مدّتی داد میزند.
نادر: بهت میگم چی شده؟
فرهاد: ياسمن اومده شادی رو برده.... تند تر
نادر: خوب چرا زده به سرت؟... ديوونه.... گفتم حالا چی شده...
فرهاد: بالاخره زهر خودشو ريخت.... خداا...کمک کن
آنها به خانه میرسند . ماشين ياسمن داخل حياط است . فرهاد سریع پياده می شود به سمت ماشين ياسمن می رود. ياسمن با صورتی رنگ پريده بدون حرکت و کاملآ مسخ شده به روبرو خيره شده
فرهاد: چی شده؟.... کار خودتو کردی عوضی؟...
ياسمن همانطور که به روبرو خيره شده گريه اش میگيرد و سرش را بر روی فرمان میگذارد.
ياسمن: به خدا من دوستت دارم فرهاد.... به خدا اگه فواد هم بود همين کار رو میکرد... مجبور بودم... ببخش که دير رسيدم .... وگرنه نمیذاشتم کار به اینجا بکشه... نمیتونستم بذارم خودتو اونو بد بخت کنی...فواد هم...
فرهاد حرفش را قطع میکند و در حالی که صدايش به شدّت میلرزد و گريه میکند.
فرهاد: چيکار کردی.... ياسمن....
فرهاد به ماشين تکيه میدهد و سر میخورد و بر زمين می نشيند با سر بر زانو میگذارد.نادر بسيار متعجب و شکّه شده کنار فرهاد مینشيند و سر فرهاد را بر شانه اش میگذارد.
فرهاد: بيچاره شديم ... ديدی نادی؟... درست وقتی فکر میکنی همه چيز داره تموم میشه....حالا چيکار میکنه؟...
ياسمن: روشو سفت کرد بهم گفت تو چی فکر کردی؟ ... ما خوشبخت میشيم.... از ماشين پياده میشد داد میزد من فرهادو خوشبخت ميکنم.فقط من میتونم خوش بختش کنم
فرهاد انگار فکری به سرش زده سرش را بلند میکند.
فرهاد: پاشو نادر پاشو ... تو برو تهران ... برو اینجا نمون. .. پاشو برو...
نادر همانطور به چشمان فرهاد خيره شده و هيچ نمیگويد. اشک در چشمانش جمع میشود و فرهاد را محکم به خود میفشارد.
نادر: تنهات نمیذ....
در همين حين صدای جيغ بسيار بلندی از داخل ساختمان شنيده میشود و پشت آن جيغهای ديگر.نادر و فرهاد و ياسمن به سرعت خود را به داخل میرسانند و در آستانه در خشکشان میزند.همه در حال زاری هستند و بر سر و صورت خود میکوبند.
محترم خانم: وای ... وای... عروسم... عروس قشنگم...
شيرين درحالی که گريه میکند يقه فرهاد را میگيرد.
شيرين: فرهاد... اومدی... کجا بودی.... کجا بودی داداشم...
يونس بر پلّه چمباتمه زده و آقای مقدّم روی مبلی افتاده و دستش روی قلبش است.
فرهاد، ياسمن و نادر بالا میروند .به اتاق که میرسند نادر و ياسی چشمشان به سمت راست میافتد ولی فرهاد به روبرو خيره شده . نادر دستش را بر سرش میگذارد و به چهارچوب در تکيه میدهد، ياسمن دست بر دهانش میگذارد و جيغ بلندی میکشد و به زمين می افتد. ولی فرهاد همچنان بدون اینکه حرکتی کند به روبرو که پنجره است و دريا خيره شده. سپس چند قدمی به عقب بر میدارد و بعد به دو از پله ها پايين میرود ،نادر به دنبال او میدود و او را صدا میکند.ياسمن هم خيزان به طرف پنجره میرود و از پنجره فرهاد را میبيند که به سمت دريا میدود و نادر دنبالش
همان موقع ، ساحل
فرهاد به سمت دريا میدود و با ديدن قايقی بر دريا سرعتش را کم میکند. قايق نزديکتر میشود و تصوير مرد ماهيگير و شادی بر روی قايق واضح میشود فرهاد می ایستد نادر هم کمی دور تر از او میماند. قايق به ساحل میرسد و ياسمن همچنان از پشت پنجره نگاه میکند و گريه میکند. شادی در حالی که لباس عروسی بر تنش است از قايق پياده میشود، و به لب آب میرود به طوری که تا مچ پا در آب است.فرهاد کمی جلو میرود تا روبروی شادی قرار میگيرد. مرد ماهيگير سرش را بلند میکند و صورتش از زير کلاه نمايان میشود، او فواد است که به فرهاد لبخند میزند ، فرهاد اشک در چشمانش جمع شده. شادی فرهاد را در آغوش میگيرد ولی فرهاد همانطور ایستاده شادی در گوش فرهاد زمزمه میکند.
شادی: بهم قول میدی تنها زن زندگيت باشم؟
فرهاد با ترديد و مکث دستانش را کمی بالا میآورد و بعد با اطمينان شادی را محکم بغل میکند و عاشقانه به خود میفشارد، شادی چشمانش را میبندد و گويا بسيار لذت میبرد.
تصوير ياسمن که گريه میکند .
تصوير نادر که گريه میکند .
تصوير شادی و فرهاد در آغوش هم.و نادر در سمت ديگر.
تصوير فواد که سر را پايين می آورد.
شادی از فرهاد جدا میشود و به قايق میرود . و فواد پارو میزند، و در حالی که قايق دور میشود شادی به فرهاد و نادر که در ساحل هستند نگاه میکند